مقتل!

خرید بک لینک
دور میز که می شینی... همیشه یه نگرانی بیخ گوشته...! تا وقتی حکم دست توه... تا وقتی حاکم تویی... تا وقتی حاکم تویی و بازی خوبی داری ... حس ارامش داری ... حتی وقتی می دونی که دستت خالیه و بازی و دادی رفته ... حتی اون موقع داری برا دست بعد نقشه می کشی... داری فکر می کنی که چخ کنی که دست بعد بتونی جبران کنی ... ذهنت درگیر الان نیس...! اصلا منتظری زمان بگذره و دست بعد شروع بشه!

اما گاهی به هم می ریزی... ! همه داشته هات به هم می ریزه یه هو! نه دوس داری به آینده بری نه می تونی از این دستت دست بکشی !

وقتی دستت و خوب چیدی و اماده یه بازی خوبی ... ولی یه هو می بینی که تک دلت و برید!!!! یه هو نگرانی میاد سراغت ... نگران میشی ... مضطرب! باورت نمیشه که تو حاکم نیستی دیگه ! حکم برای دیگریه! بعد اون موقس که تو باید با حکم اون بازی کنی...

تو این لحظه ها میشی جلاد نفس خودت! به خودت ور میری مدام که چرا فکر اینجای بازی و نکرده بودی... تو این لحظه ها فقط می خوای دست و بذاری زمین و بری ! خیلی وقتها تنها چیزی که تو رو تو بازی نگه می داره ادب بازیه! سعی می کنی یه کم غر بزنی ! که بد بر زده شده ! سعی می کنی یه جر زنی و پیدا کنی و برگردی اول بازی ...! ولی پیدا نمیشه...

حاکم تو بودی!

حکم به تو سپرده شده بود!

-و چه بد حاکمی-

ببین سلاخی ام را ...

-که جلاد منم!-

نمی گویم چه کردی با دل من! چون نمی خوانند...

تمام روضه خوانان گاه بعضی از مقاتل را ...!!!

همین وسط!...

ما را در سایت همین وسط! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 241 تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1398 ساعت: 18:24

صفحه بندی