صب روز پاییزی... اول صبح شاید... شایدهم دمدمای غروب... به گمانم یک روز تعطیل... از خلوتی خیابانها... از لبخند رهگذرها.. از عجله نداشتن ادمها... صدای خش خش ساده برگها... زیر پای ادمها... هوای خوب و نسبتا خنک... برای تو که پایت نزدیک شومینه نیمه روشن اتاق است و سرت در اشغال باد... بادی که توی موهای اشفته ات می وزد و خوش است ... !
هوسی می رسد ... هوس رفتن ... رفتن و قدم زدن توی دل پاییز...
اندکی بعدتر...
وسط کوچه ... باد سرد پاییزی نوک بینی ات را قرمز کرده... کمی ان سو تر ادمها پشت صف نان نانوایی سر چرت ترین ها به هم می پرند... افتاب بی دلیل... بی هدف... نمی تابد... فقط مانده ... به امید آنکه زودتر شب شود گویا...
رها کن ... ادامه داستان را... هم من حوصله نوشتن ناراحتی پاییز را ندارم و هم انصاف نیست که زیبایی خاطرات پشت پنجره را با تلخی کف خیابان سیاه کنی ...
از دور... خیلی اوقات – و نه همیشه – خیلی حرفها ... خیلی رفتارها... خیلی داستان ها ... جذابند ... دوست داشتنی اند ... دوست داری بهانه ای پیدا کنی ... کمکی ... حرفی ... همدردی ای... حتی نوتلای ساده و بشینی پای داستان ها ... بشوی قسمتی از داستان ها... گمانت بر این می رود که اگر قدمی بر داری و از پشت پنجره غبار گرفته ... از میان گرمای همان چند شاخه نیم سوز شومینه ... بلند شوی و دل به کوچه ها بسپاری...
ولی گاهی وقتی دورتری ... وقتی از دورتر نگاه می کنی ... وقتی اغوش به اغوش پاییز نمی شوی و می گذاری همان سالی به سالی بوزد لای اشفتگی موهایت... جذابیت های پاییز جذاب می مانند... همیشه یک پاییز مهربان ... دوست داشتنی ... پشت شیشه اتاقت...
همین وسط!...ما را در سایت همین وسط! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 141