بعد ۶-۷ سال شاید ... اندکی پیشتر یا کمتر !
احتمالا خودش برایم می نویسه...
چقدر اصرار کردم که بیاد ! بالاخره آومد ! هیجان داشتم ... زیاد ... همه چیزی که مدتها فقط نوشته هاش بود... قرار بود بعد مدتها بیاد ! با انبوهی از نگرانی ... خیلی زیاد ! خیلی بیش از آونکه من درکش کنم،.. منتظر یک اهوازی رنجور و آفتاب سوخته بودم ...
بالاخره آومد ...با اندکی تاخیر ... زیبا... نجیب ... و سفید !! کمی ناخونهایش شلخته بود ! به گمانم سلام کرد !! نشست ... سکوت کرد ... نگاهش به پایین بود... هر چقدر من مشتاق شنیدن کلمه هاش بودم ... اون نگران بود ! کلافه بود ... فک می کنم تا اعماق وجودش حتی پشیمون !!!
حرف نزد ! نوشت که بهش چیزی بدم ! بهش چیزی دادم که بنویسه !! نوشت ... خط زد... گریه کرد ... نوشت ... خط خطی کرد... گربه کرد ... پاره کرد !
و سکوت ... آخرشم فرار کرد از من ... رفت ... برای همیشه رفت ! این شد تمام دبدار رفاقت ده دوازده ساله ی ما !
ولی می دونم که می دونه هنوز کسی هست که نگرانشه... حتی اگر کاری بر نمیاد ازش !!!
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۲ساعت 0:45 توسط من!| |
همین وسط!...ما را در سایت همین وسط! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 80