هنوز هم در عکسهایت به همان شکل میخندی. میخندی تا بگویی حالت خوب است و زندگی بر وفق مراد است و تلخی گذشته را پشت سر گذاشتی و اما چشمهایت، که همه چیز را لو میدهد. لو میدهد و شاید فقط من میتوانم رد خستگی و ملال را از روی آنها بخوانم. با خودم تصور میکنم که میآیم، کنارت مینشینم، تو با آب و تاب شروع به تعریف کردن میکنی، من نگاهت میکنم و آرام دستم را لابهلای موهایت میبرم و همان جمله کلیشهای همیشگی را که دوستش داریم میگویم: "باهم درستش میکنیم". و بعد خندهام میگیرد از تصور مکالمه ای که هرگز رخ نمیدهد و دیداری که دیگر میسر نمیشود.
خودت که بهتر میدانی. زبان تند و تلخم مجال عاشقانه نوشتن را نمیدهد. حال که نیستی و نمیخوانی، ناشیانه (و عاشقانه) مینویسم و میخواهم که بدانی حواسم هست به لبهایت که میخندند و چشمهایت که نمیخندند. حواسم هست و کاری از دستم بر نمیآید و تنها كمى احساس حسادت میکنم برای جاى خاليم در كنارت و كمى احساس غرور، برای خواندن رد غم از چشمانت.
گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را، نکته به نکته مو به مو
#سیامک
همین وسط!...
ما را در سایت همین وسط! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 227
تاريخ: پنجشنبه
19 ارديبهشت
1398 ساعت: 18:16