یک سال پیش در چنین روزی!

خرید بک لینک

یک سال گذشت !

همین روزها ... کمی قبل تر! تولد من و او بود... رفتم سر کلاس... یادم نیست با چه موضوعی! تکلیف بود یا امتحان... پیر شدم

گویا ... یادم نمی آد ... فقط یادمه ناراحت شدم ... کمی عصبانی طور! بچه های کلاس با کلی ذوق و شوق تولد گرفته بودن برام ... کوفتتون شد... انگار آب یخ ریخته بودن رو سرشون... نمی دونستم باید چه کنم... از خودم ناراحت بدم ... ترکیبی ار عذاب وجدان و یه حس خوب ... هم خورده تو وجود من... کم کم اومد سراغم ... رفتم... رفتم ... ولی نتونستم برم... دور زدم ... شیرینی گرفتم و برگشتم ... زنگ آخر بود... برگشتم...

نمی دونم اونجا شروعش بود... یا کمی قبل تر یا کمی بعد تر ... ولی روز عجیبی بود...

دو سه سالی بود که فاصله گرفته بودم ... از این حس عجیب... امسال ولی سال خوبی بود گویا ... این جا و اون جا ! هر دو خوب بود...

همون قدر که سال خوبی بود سال خوبی نبود... اتفاقات بد آخر سال ... تلخ کرد سال شیرین شیرین و ... نمی دونم میشه نوشت اصلا ... یا باید دفن کرد حرفها و گاه به گاه ... با لبخندی ... یا با قطره اشکی... نبش قبر کرد...!

قصه ها تموم شد...

لااقل این جوری به نظر می رسه...! اجازه ای برای ادامه داستان نیست لااقل ... یا چراغی ... یا کورسوی امیدی ...

همین وسط!...

ما را در سایت همین وسط! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 285 تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1398 ساعت: 13:57

صفحه بندی