روزهای سرد

خرید بک لینک

روزی که

تو را دیدم ...

روزی عادی بود..

و بعد از آن

هیچ روزی

عادی نبود...!

کلافم... مثل یک کلاف کاموا که گره خورده تو خوردش ...! بی حوصله ... مدام از بی حوصلگی از این ور به اون ور ... از این جا به اون جا ... از این کار به او کار ... از این مافه به اون کافه ...

کلافم... ذهنم اروم نمی گیره.. خروار خروار کار عقب افتاده دارم و ذهنم اروم نمی شه که جمع و جور کنم این همه کار عقب افتاده رو...

میرم

می گم...

می خندم...!

صدای قهقهه ها ...

چقدر تو ساده ای مرد! تو چرا با می کنی ...

فرار می کنم...! او خودم ... ار تو... از همه ... از این جا ... از همه...

بعضی روزا می رم دروازه غار ... با بچه های فقیر و ندار اونجا وول می خورم... تو این نداریشون حداقل غصه ای اضافه نمی کنن به من ... جز همین نداریشون... حال حرف زدن با اونها رو هم ندارم حتی ... چند جمله ای ... بدون اینکه بوی وابستگی احساس بشه ازش ... دور ... رها ... هر وقت کسی میاد که درد دلی کنه حتی ... حتی ... حوصله ام نیست...

صبح روز میام دفتر گاهی... منم و دفتر و من ! صدای اروم یه موسیقی ... یا صدای ضرب یه مداحی ... گاهی چشم میافته به همین گلدون ساده که ثابت بهم داد... لبخندی میاد رو لبم ... بعد سربع ... قبل ار اون که بتونه یا بخواد که یخ دلم و باز کنه بی خیالش می شم...

همین وسط!...

ما را در سایت همین وسط! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 227 تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1398 ساعت: 13:57

صفحه بندی